سـدیــد
ستاره آی ستاره....از اوج آسمونا.... بگو تا بشنون نامهربونا...! این روزها و شب ها که می گذرند.....از همان هایی هستند که: که هر دقیقه اش هزار سال است و هر سالش هزار قرن! که پر است از لحظه های تلخِ تلخ! که پر است از رنگ های مات! که پر است از اشک هایی که داغی دل را بر گونه می نشانند! که پر است از..... از همان هایی اند که در روزگاران نیامده با عنوان خاطره هایی تلخ یاد خواهند شد... تا به حال هر چه بود غصه دل بود، ولی حالا غصه های دل که هست هیچ! چند تا درد جدید هم شدند مهمان ناخوانده ی این دل...حل شدنی که نیستند، دعا کنید کنار بیایم... پ.ن:انت الغنی و انا الفقیر... و هل یرحم الفقیر الا الغنی؟ دخیل می بندم، به ضریح مژگان ات... دل را... که پابست حرم چشمان ات بماند...! مرگ ندیده بودم تا به حال، زیاد شنیده بودم، خیلی زیاد، به اندازۀ بیست و سه سال و این همه ماه و این همه ساعت، اما ندیده بودم...، گریه نکرده بودم تا به حال، برای از دست دادن عزیز، دیده بودم اما، گریه های از دست داده ها را... اعلامیه دیده بودم، هر روز و هر ساعت روی دیوارها و درها و شیشۀ مغازه ها، نمی شناخت َم اما، می خواندم ولی، ناراحت می شدم گاهی، دل ام می سوخت زیاد، اما... بیشترش را باور نکرده بودم... درک نکرده بودم ام... تشییع جنازه نرفته بودم تا به حال، مامان خیلی موافق رفتن ام نبود، برای روح لطیف دخترانه ام...! تسلیت، زیاد گفته بودم، به خیلی ها، دوست و آشنا و غریب... نشنیده بودم اما، صاحب عزا نبوده ام تا به حال که هر کس می آید بغل ام بگیرد و زار زار گریه کند و زار زار گریه کنم... حالا مرگ دیدم! مرگ عزیز، عین همان هایی که شنیده بودم، اعلامیه چاپ کردیم، برای یک اسم آشنا... تشییع جنازه و شام غریبان و ختم و شب هفت، اعلامیه پشت اعلامیه.... دل ام سوخت، خیلی زیاد، برای خودم، برای مامان، برای همگی مان... باور کردم، درک کردم، دیدم که برای ما هم هست...! تشییع جنازه رفت ام، بی که کسی نگران روح لطیف ام باشد! ایستادم بالا سرِ گودالی که اسم َش قبر بود، دیدم جنازه ای را که بیست و سه سال کنارمان بود، گرم بود، حرف می زد، تکان می خورد، نگاه می کرد و عشق می ورزید... دیدم جسد کفن پیچ شده ای را که حالا سرد بود و نگاه اش بی رمق... دیدم جسد سفیدپوشی را که رفت تهِ گودال، دیدم سنگ هایی را که روی َش چیدند، دیدم خاک هایی را که رویَش ریختند، دیدم که نتوانست پاک کند لباس سفیدش را که خاکی شد... دیدم که تمام شد... همۀ این ها را دیدم و روح لطیفی را که مامان فراموش کرده بود! زار زدم و های های گریه کردم بی آن که نگران نگاه خیلی ها باشم... دیدم و دیدم و گریه کردم... خیلی ها آمدند و بغل ام کردند و زار زار برای شان گریه کردم... خیلی ها آمدند و تسلیت گفتند... خیلی ها آمدند... مجلس تمام شد... رفتند، یکی یکی... حتماً داشت نگاه مان می کرد، حتماً داشت التماس مان می کرد که تنهای َش نگذاریم... کمی بیشتر ماندیم، من، فاطمه، فائزه، خاله... نشستیم کنارَش... قرآن خواندیم برای َش... یک جای خالی عادت می شود برای مان تا همیشه... باور نمی کنیم، ع ا د ت می کنیم... نشسته ام و دارم فکر می کنم... احساس خفگی اذیت ام می کند، گره روسری َم را شل می کنم... خوب نمی شوم، گره روسری َم را باز می کنم... خوب نمی شوم... از این همه شلوغی فرار می کنم، یک گوشۀ خلوت، ... میزنم زیر گریه... خوب ن.م.ی.ش.و.م...! . . مادربزرگ رفت ... پ.ن: فاتحه ای بخوانید جای دوری نمی رود... چندی پیش دوستی میگفت: من اگر یاران تو را داشتم قیام جهانی میکردم! گفتم
حکم جهادم را میدهید؟!... خندید و اختیار را به خودم داد... من را
نشناخته بود... نمیدانست این روزها دل بریدن از بعضی چیزها برایم در حکم
جهاد اکبر است... مدتی هست که میخواهم بیلکنت بگویم رَبّ السِّجنُ أحبّ
إلیّ مِمّا تَدعوُنَنی إلیه... نمیشود... . . . دلم
میخواهد برای مدتی از بعضی چیزها دور شوم. زمان را متوقف کنم در لحظهی
اکنون و خودم را هم تا ببينم کجايم؟ همين و بس! کفايت ديرگاهی را میکند که
پنجه بر دلم نسايم و روحم را خط نزنم، میخواهم بدانم تا به کی جز قلب
تيره هيچ نشد حاصل و هنوز... باطل در اين خيال که اکسير میکنند! میخواهم
روزهايم را شادی و سرور بخشم، میخواهم نداشتههايم زير وزن داشتههايم محو
شود... میخواهم زنده باشم... میخواهم برايم حُکم کند همان قدر که
بیدريغ میستاند بیدريغ هم میبخشد... میخواهم دل خوش دارم به خيالی،
خيالی خوش بسازم، حتی اگر محال بنمايد روی! میشود آيا؟ پینوشت: - هميشه گفتن و نوشتن و خواندن معنای جريان نيست... جاری بودن گاه در سکوتی رقم میخورد که مبهوت ميان آدمهاست...
یاد بچگی هامان بخیر! یاد آن روزها که باهم بودیم، خوش
بودیم و شادِ شاد... آن روزها که بازی می کردیم، دخترها و پسرها. اما نه دخترها،
دختر بودند و نه پسرها، پسر! همگی بچه بودیم. پاک، پاک و ناب! همه یکرنگ بودیم،
یکدل بودیم، یکی بودیم ...... چقدر به هم نزدیک بودیم آن روزها... بازی که می کردیم؛ یکی معلم می شد،
یکی شاگرد، یکی مدیر، یکی مامان، یکی بابا، یکی خاله... یادم نمی رود شب هایی را که
خودمان را به خواب می زدیم تا مامان و بابا بی خیال ما شوند تا شب را با هم باشیم و
باز هم بازی کنیم!- حالا اینکه خانه کدام خاله باشیم فرقی نمی کرد - فقط در بازی
بود که زندگی برایمان جلوه داشت. حالا همگی بزرگ شدیم! یکی شد استاد،
یکی شد فیلسوف، یکی شد مهندس، یکی شد معمار، یکی مترجم، یکی داماد!... و یکی هم شد
بابا! هر چه که بزرگتر شدیم، از هم دورتر
شدیم، هرکس رفت سراغ کار خودش، اعتقادات خودش، دنیای خودش و دنیای هرکداممان چقدر
متفاوت بود از دنیای هم بازی های دیروزمان! شاید اگر باز هم بزرگتر شدیم، یک روز
یادمان برود که در حیاط کوچک مادربزرگ چه روزهایی گذراندیم، شاید یادمان برود دنیای
کوچک و دل بزرگمان را، شاید یادمان برود چطور عاشقانه با هم بودیم، زندگی می کردیم
و همدیگر را دوست داشتیم... یاد آن دنیای معصومانه کودکی ها
بخیر...

| Design By : Night Melody |


